تبليغاتX
تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



كيستي؟

سلام به اونهايي كه از بلوگ من هيچ چيزي نمي دونند و راه به راه كامنت بيجا ميذارن
ببينين من 2 تا دوست دارم كه هر 3 از هم كيلومتر ها فاصله داريمو با هم قرار گذاشتيم
كه عكس هامونو به اين طريق به هم نشون بديم.حالا شايد نظرتون عوض بشه.در ضمن
فرقي هم نميكنه...............
تمومش مي كني يانه؟
تمومش كن تو رو گلها
همه از هم جدا هستند
شكسته شد همه پلها
تمومش مي كني يا نه؟
منم فانوس يلدا سوز
نه من ماهم نه خورشيدم
گذشتي بي بها افسوس
تمومش كن مث هر روز
كه من تنها ترين باشم
كجا بي من كه فردا نيست
ميخوام كه اخرين باشم
تمومش ميكني يا نه؟
محمد دست و پا بستست
زمونه قلب من رو كشت
دلم از بيخ و بن خستست
تمومش كن تو رو گلها
كه گلها يك به يك خم شد
محمد رفته از اينجا
تو قلب تو خدا گم شد
تمومش كن
تمومش كن

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 17:46 توسط محمد space |


كيستي؟
كيه كه خودشو دوست من ميدونه؟
اون كه به من گفت بي بته؟
يادت نيست من بهتون گفته بودم كه از خيلي چيزا باخبرم.كارهاي خودت رو به من وصله نكن.

يادته من گفتم كه پا روي ارزشهام نميزارم


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 0:11 توسط محمد space |


کیستی؟

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 3:15 توسط محمد space |


کیستی؟

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 2:59 توسط محمد space |


کیستی؟
من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی كمكم كردند… دوستانم خیلی تشویقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه كم نگران می كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود كه گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می كرد و باعث می شد كه من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این كار هستی بیا پیشم… وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم كه چنین دامادی داریم… ما هیچكس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا كنیم… به خانواده ما خوش اومدی..

موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 15:6 توسط محمد space |



تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



نوشته هاي پيشين