تبليغاتX
تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



کیستی؟

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:23 توسط محمد space |


کیستی؟
وقتی قرار بودبه این شهربا جاده هاش ودرختهاش و مردمش پناه بیارم وفکر اینکه به شهری میرم که حتما بهم خوش میگذره منوشادمیکرد................بالاخره اومدم.مدت زیادی نگذشته...اما..همه نارو زدند.اون دیوارهاش.اون خونه هاش.اون مردمش.اون آدماش.آره چی فکرمیکرد م.چی شد.......آدمهای خوبش خیلی راحت آدمو تا ته ندامت میبرن.ادمای بدش که دیگه.........خدایا میپذیرم آنچه را که تو میخواهی.اما تغییرمیدهم آنچه راکه دوست دارم.چون تو به من گفتی اختیار دارم.....خدایا چرا؟

گناه من چیست؟خدایا دوست دارم اینبار شکستنم را قصاص کنی.......................


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:20 توسط محمد space |


کیستی؟

از انکار تو می‌آیم‌ ! تمام‌ِ باورِ دیروز !
سرابی‌ بودی‌ از آغاز ، نه‌ یک‌ فانوس‌ِ یلداسوز
!
از انکار تو می‌آیم‌ ! رفیق‌ِ نارفیقی‌ها
!
شکستن‌های‌ بی‌وقفه‌ : تمام‌ِ سهم‌ من‌ از ما
!
مرا این‌گونه‌ در برزخ‌ ، رها کردی‌ به‌ آسانی‌
!
نه‌ همدستی‌ ، نه‌ همپایی‌ ، من‌ُ این‌ بغض‌ پنهانی‌
!

من‌ از آیینه‌ ترسیدم‌ ، که‌ در آیینه‌ دیوی‌ بود !
سکوت‌ من‌ در انکاره‌ ، تماشایم‌ غریوی‌ بود
!
و تندیس‌ِ تو ویران‌ شد ! به‌ دست‌ عاشقی‌ بُت‌ساز
!
چه‌ ساده‌ باورت‌ کردم‌ ! دروغین‌ بودی‌ از آغاز !

فقط‌ از عشق‌ بود ! از عشق‌ ! اگر زانو زدم‌ بر خاک‌ !
مرا در سایه‌ها بُردی‌ ، تو اِی‌ خورشیدک‌ِ ناپاک‌
!
سرت‌ در حلقه‌یی‌ از نور ، دلت‌ در چنگ‌ اهریمن‌
!
بمان‌ در اوج‌ِ این‌ درّه‌ ، در این‌ معبد بمان‌ بی‌من‌
!
تو را هرگز کسی‌ جز من‌ ، دخیلی‌ بر نمی‌بندد
!
به‌ این‌ عاشق‌ترین‌ عاشق‌ ، کسی‌ جُز تو نمی‌خندد !

من‌ از آیینه‌ ترسیدم‌ ، که‌ در آیینه‌ دیوی‌ بود !
سکوت‌ من‌ در انکاره‌ ، تماشایم‌ غریوی‌ بود
!
و تندیس‌ِ تو ویران‌ شد ! به‌ دست‌ عاشقی‌ بُت‌ساز
!
چه‌ ساده‌ باورت‌ کردم‌ ! دروغین‌ بودی‌ از آغاز

کیستی؟


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:45 توسط محمد space |



تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



نوشته هاي پيشين