کیستی؟
در روزگاران نه چندان دور که من کودکی بازیگوش بودم.........................
نمی دانی چه شوری در سرم بود
نمی دانی چه شوقی در پرم بود
نمی دانی چه بودم آن زمان ها
کجا روز جدایی باورم بود؟
کیستی
خسته ام از آرزوها..... آرزو های شعاری
شوق پرواز مجازی..... بال های استعاری
لحظه های کاغذی را ..... روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی..... زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین..... پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین..... آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته..... چشم های پینه بسته
خسته از درهای بسته..... خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده..... میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده..... گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی..... پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی..... نیمکت های خماری
رونوشت روزها را..... روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی..... جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را..... با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی..... باد خواهد برد باری
روی میز خالی من..... صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها..... نامی از ما یادگاری
کیستی؟
پسری در سرزمین رویاهایش راه میرفت.
هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای
فرود آمد و آن را کشت. اما محمد نفهمید که
دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان پیش رفت.
کیستی
......خداوند همه رادوست دارد.هم آنکس که میشکندهم آنکس که میسازد.هم گناهی که آشیانی دوستی را می لرزاند وهم محبتی که با خدا هم آوامی شود........واینک من محمد درانتهای سراچه خویش....خدایادوست میدارم..آنکس را که قلب ورا شکست وآنکس را که به من مهربانی هدیه کرد وهم آنکس که آشیانه پرستوهای قلبم را آزرد..................
محمد
کیستی؟
نمیخواستم درغربتی رهاشوم که ازپس آن هیچ یاری نبودوبه کورسوهادل بستم.دریغ که نمیدانستم آن کورسوها هم نورچشم گرگان بیابان است
با حال خرابم باز به تو می اندیشم خدای من.خدای من لحظه به لحظه گم میشوم تا تو به من شک نکنی.خدای من مراببخش ازآنچه که محمد
در حق دیگران نکرد.خدای من میخواهم حتی با سایه خودم هم غریبه باشم.خدایا مرا ببخش.....دلم برای غصه ها تنگ شده.دلم برای مادری
که مرا ازمکر انسانها میترساند تنگ شده.دلم برای همه تنگ شده.اینجا همه غریبه اند
space
با حال خرابم باز به تو می اندیشم خدای من.خدای من لحظه به لحظه گم میشوم تا تو به من شک نکنی.خدای من مراببخش ازآنچه که محمد
در حق دیگران نکرد.خدای من میخواهم حتی با سایه خودم هم غریبه باشم.خدایا مرا ببخش.....دلم برای غصه ها تنگ شده.دلم برای مادری
که مرا ازمکر انسانها میترساند تنگ شده.دلم برای همه تنگ شده.اینجا همه غریبه اند
space
و....

کیستی؟
دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...
خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...
می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق
آخرین باران اشک بریزم...
تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...
تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند...
زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...
اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...
افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
کیستی؟
بهار شده.آري بهار...من مدتي است گم شده ام بدون آنكه بدانم.من مدتي است لاله ها را ناديده گرفته ام.
من باتازيانه تندباد بهاري كه ديري است مرا مي پايد خو گرفته ام.گاهي به خودم مي گويم محمدجان دنيا
همين است...ديروز درحال تماشاي اشكهاي پروانه به آينده اميدوارشدم.زيرافهميده پروانه نيز نگران من
است................................اما تو............................................و درانتهاي زمين..
.......................................ما................................................................


