تبليغاتX
تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



for you
 
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هايت براي من  ...
همه بغضها و اشكهايت براي من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
 دوستت دارم ...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 12:22 توسط محمد space |


       هنوز هم تلخ می نویسم ...
به گمانم هنوز هم تلخم !
براستی چرا اینگونه شده ام ؟
وقتی تنها می شوم
حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود
آشفته می شوم، نگران
راحت بگویم
تلخ می شوم
 مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!
می گفت چقدر در كنارت آرامش دارم
 دلم برای در کنار تو بودن  تنگ شده !
برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر
خوش بگذرانیم
 بخندی تا من هم کمی بخندم ...!
مي داني از وقتي كه رفتي نخنديدم
امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم
باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد
چه متغیر شده ام این روزها
وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم
کاش هرگز تنها نبودم
براستي چرا اينگونه شده ام ؟
چه بد كه تلخ مي نويسم

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:35 توسط محمد space |


4
www.hamtaraneh.com

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:29 توسط محمد space |


3
www.hamtaraneh.com

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:28 توسط محمد space |


2
www.hamtaraneh.com

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:28 توسط محمد space |


1
www.hamtaraneh.com

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:26 توسط محمد space |


سلام باحال
www.hamtaraneh.com

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 9:24 توسط محمد space |


و پرواز..........

موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 19:9 توسط محمد space |


آرام بگذر

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 8:41 توسط محمد space |


عشق
سلام ای عشق فعلی من که نه از آدمیان هستی نه از جنیان مدتی است به تو سر نزده ام پاییز است

آیا سرسبزی یا باد برگهایت را به رقص واداشته است


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 8:28 توسط محمد space |


عشق
سلام ای عشق فعلی من که نه از آدمیان هیتی نه از جنیان مدتی است به تو سر نزده ام پاییز است

آیا سرسبزی یا باد برگهایت را به رقص واداشته است


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 8:28 توسط محمد space |



تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



نوشته هاي پيشين