غم و اندوه، اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست ...
او هماني ست که در تارترين لحظه شب
راه نوراني اميد نشانم مي داد ...
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي، بودن اندوه است
اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر !
پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست
خدا هست ...
و چرا غصه چرا ؟!
بگذار برايت بگويم كه چقدر تنهايي من بزرگ بود.من فكر ميكردم تنهايي همزاد من است گاهي از روي
ناچاري بر آن ميخنديدم.اما تو آمدي واينك تنهايي رفته ولي چرا سفر اينقدر سريع شروع شد............
يعني باز تنهايي به من سرخواهد زد؟من ميترسم ديگر آرزوي كوچك بودن را نمي خواهم دوست دارم
بزرگ شوم تا با تو پرواز كنم..ميگويند الان تابستان است اما چرا صداي رعدوبرق مي آيد؟؟؟؟؟؟؟
شايد آسمان هم فهميده؟واي نبايد او باخبر ميشد كه من مسافرم..حتما در فراغم روزهاي آفتابي تو را
ابري خواهد كرد اما نه!!!! او ميداند كه ما عاشق شده ايم دوست دارم بخوابم وخواب تو را ببينم اما
افسوس كه نميشود....خواب با من قهر است انگار...........يادت مي آيد گفتي محمد من شك دارم...؟
اما حالامن شك دارم !!آيا من هستم كه در خوشبختي غرق شده ام؟آيا من هستم همان محمدي كه تودار
بود و هميشه به گوشه اي پناه مي برد وبراي دفترهايش قصه ها مينوشت تا دفترها براي خواب خورشيد
آن قصه ها را بخوانند....آري عاشق مهتاب وآسمان شب بودم..اما اينك عاشق تو شده ام... راستي
عشق را چه رنگي ميبيني اي عاشق ترين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من همون محمدم كه يه شبي ميخواست بميره****** حالا خوب نگاه بكن كه ميخواد انگار جون بگيره
چشمانم را گشودم و به ساعتم كه با لبخند به من سلام مي كرد نگاه كردم و راهي شدم انگار وعده گاه
آنجا بود ولي چه زود...آه كه انسان چه زود پير ميشود...آري باورم نمي شد كه بايد به همين زودي
كوله بارم را آماده كنم..اما دلم را چه كنم؟؟تفلكي تازه عاشق شده....باورم نمي شود كه به اين زودي بايد
بروم...پس تو را اي هم نفس تو را چه كنم... چشمهاي با پريشاني باز به ساعت نگاه گرد واي ساعت
نزديك 12 شده ...يهني به اين زودي شب شده؟ بايد به وعده گاه بروم..دفترم ميترسد كه او را همراه خودم
به سفر نبرم اما كاش ميدانست كه او را خواهم برد انگگاري بد جوري بغض كرده...تو را چه كنم؟ دوري...
دوري را چگونه تحمل كنم......آيا در آن غربتي كه همه آشنا هستند خواهم مرد؟
واي خداي من به ستاره ها نگاه نكردم حتما هنوز منتظرند..اما تو را چه كنم آيا همراه من تا آسمان مي آيي؟
خدايا من ديگر براي خودم آرزو نمي كنم زيرا همه چيز را ديگر به من بخشيدي اما هنوز يك آرزو يا درخوستي
دارم من خدايا تو را كم دارم....يادت مي آيد در كودكي وقتي براي ديدنت مي آمدم ولي لاجرم خوابم مي برد
اما حالا در اين ثانيه كه همه چيز را دادي خودت را نيز مي خواهم...
اي عشق پاك من ميروم اما لحظه اي تورا از ياد نميبرم چون از خدا خواسته ام وقتي گلي را مي بينم تو را به يادم
آورد.
با توام هر لحظه تنها نيستي************گوش كن هر شب صدايت ميكنم
سلام
باز هم من هستم محمد در انتهاي محبت
كاش ميدانستم تا چند سال ديگر زنده هستم وميدانستم تا كي دستهايم بر روي پيراهنت كلمه عاشق را
خواهد نگاشت
باز هم من هستم همان محمد
انگار ديگر صداي سم اسبان حقيقت كه مردان پاك را به دوش ميكشيدند در هيچ كوي وبرزني نواخته
نميشود.راستي محمد تو چه ميكني؟.....ميروي يا ميماني؟؟ به قول معروف حرف ملاك نيست......
آنگاه كه شيپور جنگ نواخته ميشود چهره مرد از نامرد شناخته ميشود
اي آسمان مرا در بر بگير اي طبيعت نواي هشدارت را بر من فرو فرست زيرا غباري گوشهايم را
بسته است..نميدانم تا كي ستاره ها سوسو ميزنند تا كي گنجشكها بادرخت آشتي هستند.تا كي ساقي
خستگان را مي ميدهد..اما اگر همه ميروند با من باش تو اي عشق........................
اي آخرين معشوق من دمبال بهانه ي رنگي هستم تا در نگاهت دنياي خود را ببينم.زيرا چشمان تو افسانه
نيست..آه اي سر فصل عشق آه اي خدا شبهاي تنهايي من همرنگ گيسوي اوست او را به من ببخش كه
پايان بي تابيست
باز هم من هستم همان محمد هميشگي.....
دوست داشتم به تو بگويم كه هميشه به ياد من باش مني كه يك مسافرم دوست داشتم كه بگويي با تو هستم
اي مسافرم...دوست داشتم كه بگويي در دوريت هنوز همان عشق پا بر جا خواهد ماند.............
دستهايم مانند زماني كه خط كش معلم بر آن طنين ميانداخت مي لرزد.در فكر آنم كه آينه تقدير تو را به من
خوهد رساند؟
من نميتوانم كه در پاييز تو يك بهار باشم..آيا خدايم من سزاوارم كه گناه گذشتن را انجام دهم نه هرگز.....
حتي اگر دنيا هم بگويد اما آيينه ها هنوز زلال وپاك هستند..آنها ميدانند..........................
مرا ببخش تنهايي مرا صدا ميزندبايد بروم حتما اتفاقي افتاده است
spaceمن اینجا مانده ام و تو آنجا. بوسه ها را قاصدکها می نشانند داغ داغ روی سلولهای سرد و پراکنده مغزم، درمان را چه حاجت؟!
نگاه کن چه نزدیکی به من، در من، آنگونه که حجم یک نفس تا تست، فرو دهم می آیی، باز آید گرمای تو می دود. آنقدر آسمانی شده ای که حضورت را نیازی نیست مثل خدا که هست و نیست. نمازم رو به تست. و مگر خدا عشق را در اولین کلام به آدم نیاموخت؟ ببین چگونه سینه به سینه رسیده است تا ما، پر رنگتر و ملموس تر. چه باک اگر نسل آدم فراموش کرده است طعم شیرین عشق را. سیب های لهیده منتظر می مانند روی سر شاخه ها و زمستان می رسد. سرخی سیب هم نا امید می ماند از آرامش باران. آدم و حوا مثل داستانهای مادر بزرگ دیگر به گندمی بهشت را نمی فروشند! چه باک اگر فراموش کرده اند که ساعتی دیگر حضورشان را تضمینی نیست. ما، من و تو، یک تنه همه دانه های گندم را می خریم از خدا که بماند در خلقتش مات و مبهوت! ما، من و تو، یک تنه همه سیبها را گاز می زنیم شیرین و پر آب. می آیی سری بزنیم به باغ و سیب ها را بچینیم؟ خسته اند از بی کسی می دانم.
آدم ها متفاوتند از ما یا ما دگرگون شده ایم؟! می تازند و می کشند و می برند بی پروا. هر کشیده آنها بغض می شود و هوا ی سینه ام را محبوس نگاه سرد خود نگه می دارد.
هراسی نیست... که تو هستی، که بیایم و زیر سایه نگاه عاشق تو آرام بگیرم.
کجای سنگهای سرد می نویسند که تا کجا رسیده ایم؟ می دانی؟
چه کسی مدالهای ما را می شمرد وقتی نیستیم؟
لوح های سپاس ریشخند آنها ست به من.
پی چه هستند این سگهای ولگردی که مدام پارس می کنند و هوای لطیف خدا را آلوده وهم صدای خویش؟
گوش کن... صدای شمشیرهای تیز را می شنوی که بهم می خورند و خون می پاشد روی صورتهای یخ زده و سنگی شان؟
می شنوی ضجه های حسرت آلوده و غضبناکشان را که چگونه آتش می کشد به زندگی ها؟ زیر سقفهای کوتاه و درون جمجه های ترک خورده آنان کرم ها می خزند و موشها می جوند ریشه های بودن را. در این ازدحام کلبه تو پوشیده از اقاقیا و یاسهای سپید پناهگاه تن آزرده من می شود وقتی کبود دستهای آلوده می شوم به جبر!
آبی آرام حضورت کنار سبزی زندگی رنگ سرخ عشق می پاشد به لحظه های باقیمانده عمرم. عقربه ها می روند تا باز مانند از حرکت و سر بگذارم روی شانه های تو بمانم و زمان گم شود در گذر بی گذرایش، شسته رگبار باران. چتر بگشایی و من خیس و سفید پوش آرام گیرم در بهار آغوشت.
بگو به آدم ها که تو از کجا چنین آرام و آبی دریا را وام گرفته ای؟
بگو به آدم ها فهم سرخی گل را؟
بگو ...بگو ...چگونه این همه عاشقی؟

