تبليغاتX
تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



 
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است..

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 10:41 توسط محمد space |


تنها
امروز از اون روزاس که حتی از خدا هم گله دارم .

خیلی خستم .خسته از آدمهایی که منو نمیفهمن. خسته از خودخواهی های خودم و دیگران.

گاهی وقتها حتی از خودم تعجب می کنم که چه جوری با آدمها کنار میام.

گاهی وقتها به خودم میگم آخه چرا اجازه میدی دیگران حتی اونهایی که دوستشون داری برات تصمیم بگیرن؟

چرا اجازه میدی تا این حد روی تو تاثیر بذارن؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 9:58 توسط محمد space |


تنها
سلام محمد:

خیلی روزها وقتی دلم میگیره تو خاطره هام غرق میشم تو میدونی چرا؟


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 9:49 توسط محمد space |


تنها
 
چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش  لذت میبرد .مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند .مادر وحشت زده به سمت  دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد .پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.کشاورزی که در ال عبور در آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد.پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند ...
 
شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود...پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است.چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو...
 
زنی در مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای ازمزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود .زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " .سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید و فکر کرد : " شاید حق با خدا باشد "
 
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد .
 

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 9:41 توسط محمد space |


تنها

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 9:37 توسط محمد space |


تنها

خیره شده‌ام به این صفحه و مانده‌ام در این پرسش که واحه یعنی چه؟ اصلا چرا واحه نقطه ندارد؟! مگر همه چیز از نقطه شروع نمی‌شود و یکجا به نقطه ختم؟ شاید هنوز واحه را آغازی نیست!
باران می‌بارد، نقطه، از آسمان و آنگاه سطح بر ابعاد کشیده و بی‌صورت اندامم و باز می‌نشیند کزکرده و داغ پشت پنجره‌ی خسته‌ی نگاهی که همیشه چشم به راه است.
پس کجایی تو در این گوشه‌ی دنیا؟! می‌آیی، می‌روی، بی آنکه نقطه‌ای باشد در انتها. می‌دانم، راه راه است و منزل بسیار، اما چه کنم با دل؟! آرام ندارد  و بی تو حتی پای منزلی دیگر.
امان از این عشق! اگر عاشق شده باشم؟ نه...
کسی می‌داند عشق را چگونه می‌نویسند؟ چگونه می‌خوانند و چگونه بر زبان می‌آورند؟
به یاد دارم روزگاری کسی می‌خواند "بمیرید،بمیرید در این عشق بمیرید..."
مگر می‌شود مرد بی‌آنکه بمیرم؟! و اگر، اگر...بمیرم؟ من که چیزی ندارم برای باختن! اما برای خدا کسی برایم از امامزاده داود پارچه‌ی سبز بیاورد و آنجا به جای من در برف‌ها فرو رود و سکوت سنگین آسمان را زمزمه کند.

مگذارید هفت‌سین هرسالم بی شمع بماند و سیب، انارش با من، از دستان پدربزرگم می‌چینم، که تمام عمرش پای درخت‌های انار گذشت و سایه‌ی خمیده‌ی تاک و کوزه‌ی نمزده‌ی باران.


باران عاشقم می‌کند، مثل تو که همه‌ی بارانی. انار می‌رویاندم درعطش گرمای تو، و سیب می‌بردم تا عطر خوش گیسوانت.
باران می‌آید عزیز، کجایی که بخوانی با من "می‌زند باران به شیشه..." کجایی که بخوانیم و برقصیم "ببار ای بارون ببار..."؟ بمان که سرم سنگین است بی شانه‌ی تو و نفس می‌گیرد بی‌ سینه‌ی تو. امشب که هوا بارانی‌ست بمان که در تو بمیرم و دست گیرم جام می تو، که من "بی می ناب زیستن نتوانم"
این است حال خراب واحه‌ی بی نقطه، نقطه.



موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 9:25 توسط محمد space |



تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



نوشته هاي پيشين