تبليغاتX
تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



دوستان

((مي خواستم تازه شوم باران همراهي نكرد)){از خودم}

  1. سلام  ميخوام  بگم  هر چند اين وبلاگو  واسه خودم مينويسم تا گهگاهي يادم بياد دوستهايي داشتم كه تمام وقتمو با اونها بودم ولي اونها نامرد شدن و همه چيز يادشون رفته  مينويسم كه يادم بياد اون قديما بابا فقط آب مداد اون موقع ها بابا فقط نان ميداد اما حالا بابا درد هم ميدهد اره 1 مدت زندگي زيبا مشد
  2. ....ومنم باز محمد...غوطه ور شدم تو نامردي دوستانم حالا گوشي رو ور ميدارم ميگم سلام حسين خوبي  ميگه كي هستي  تو ابراهيمي؟ من ميخندمو يادم مياد كه آره همه دارن عوض ميشن همين حسيد كه از مهد تا حالا به هميم منو نميشناخت آره يادم رفته بود كه اين زمون  دستها خودشونو  به جايي بند كردن كه بهونه اي باشه  واسه نگرفتن  دست رفيق قديميشون
  3. همه چيز ميگذره.... ومنم باز محمد...اينجا هنوز گنجيشكا عوض نشدن و صداشون به صداقت صداي گنجشكهاي 10 يا 12 سال پيشه حالا دوستام مثلا بزرگ شدن و هر كدومشون  دوست دختر دارن خنده داره مگه نه ؟...دوستام ديگه رنگ قديم ندارن يادش به خير واسه ديدن هم تب ميكرديم و تو دوران مدرسه منتظر جمعه نبوديم منتظر بوديم 3 شنبه بشه با آقاي جمالي به واليبال بپردازيم
  4. ...پاييزه اما روزهاي اخر پاييزه..و باز محمد...با اينكه اينجا به كل غريبه ام اما دوستي پيدا كردو  كه فكر كنم  از معرفت جدا نشده  هنوز دوست داره مثل خاطراتش پاك بمونه امروز آلبوممو ورق ميزدم و به عكسي رسيدم كه از نويد مرادي تو اردوي مشهد گرفته بودم

گفتم ياد اون روزها به خير

همه چيز داره عوض ميشه اونهايي كه ورزشكار بودن دارن  از ورزش دور ميشن ونامرد ميشن كاش اينجوري نشه كاش دوستام بدونن عشق يعني چند سال پيش كه با هم به  منبع و خط هوايي ميرفتيم دوست دختر عشق نيست خودتون كمكم ميفهمين

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 19:20 توسط محمد space |



تنهای شب گرد
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی



نوشته هاي پيشين